قرن ها در تعارف یک شعر بی دغدغه زیسته ام
همچنان که جذر یک دریا ، مد ّ یک رویا .
شاید سلوک من این باشد !
نه از نشانی آسفالت جاده های توهّم به کمال رسیده ام
نه از سنگلاخ بی هوای ریل تعقّل
من از در ِ یک افسانه تاخته ام برون ، همین .
بدون شیپور و کلاه خود
بدون احتیاط و وسوسه
بدون خداوندگار و بهشت
از تک یاختگی تا به انسان
ازکوهان شترگاه زمین ، تا به ژرفنای قبور ابدیت .
در وجدی به درد آمده ، میان این همه ارواح سرگردان خبیث
تنهای ِ تنها
قرن ها در تعارف یک شعر بی دغدغه خزیده ام به کلنجار
تا شاید حقیقت این وصله های ِ سرد را ، جور ِ دیگری به تماشا بنشینم .
هر آسمانی که ابری می شود به گمانم
تیشه یِ شوم رگباریست
بر ساقه ی آبرویی به گل نشسته .
دستان کوچکم آنقدر نیستند
که آنسوتر از انسانیت خویش را ، سایه بانی کنند .
یا آنگونه معجزه گری باش که آسمان را خدایی
یا آنگونه آدمی که سایبانی .
وگرنه ،
پاشویه تا آنجا که بد نامیست ، لبریز از گنداب بی عاریست .