تبليغاتX
شعر عصیانگر من


قرن ها در تعارف یک شعر بی دغدغه زیسته ام

همچنان که جذر یک دریا ، مد ّ یک رویا .

 

شاید سلوک من این باشد !

 

نه از نشانی آسفالت جاده های توهّم  به کمال رسیده ام

نه از سنگلاخ  بی هوای ریل تعقّل

من از در ِ یک افسانه تاخته ام برون ، همین .

بدون شیپور و کلاه خود

بدون احتیاط  و وسوسه

بدون خداوندگار و بهشت

 

از تک یاختگی تا به انسان

ازکوهان شترگاه زمین ، تا به ژرفنای قبور ابدیت .

 در وجدی به درد آمده ، میان این همه ارواح سرگردان خبیث

 تنهای ِ تنها

قرن ها در تعارف یک شعر بی دغدغه خزیده ام به کلنجار

تا شاید حقیقت این وصله های ِ سرد را ،  جور ِ دیگری به تماشا بنشینم .



+  88/09/18گاه 12   شهاب (ش.جویبار)  | 

 

 

هر آسمانی که ابری می شود به گمانم

تیشه یِ  شوم رگباریست

بر ساقه ی آبرویی به گل نشسته .

 

دستان کوچکم آنقدر نیستند

که آنسوتر از انسانیت خویش را ، سایه بانی کنند .

 

یا آنگونه معجزه گری باش که آسمان را خدایی

یا آنگونه آدمی که سایبانی .

 

وگرنه ،

پاشویه تا آنجا که بد نامیست  ،  لبریز از گنداب بی عاریست .

 

 

+  88/08/20گاه 18   شهاب (ش.جویبار)  |