هنوز يادم هست
شبهاي وسط تابستان كودكي
هر وقت مادرم دل تنگ مي شد ، از سجاده اش عطر ياس مي آمد
گلدانها با اشك چشمانش سيراب مي شدند
و شمعداني ها غنچه مي كردند .
زمزمه ي شبانه اش آرامش خانه بود .
من فقط تماشا مي كردم .
پدرم خيلي بزرگ بود
آنقدر كه هر وقت دلش مي گرفت ، باغچه ها را آب مي داد
جير جير كها هم برايش دشتي مي خواندند
درخت ها به وجد مي آمدند
و حياط خانه نفس مي كشيد .
من فقط تماشا مي كردم .
خواهرم هنوز ذوق تابستان را داشت
همين كه مدرسه نمي رفت خوشحال بود
خسته از بازي يك روز زيباي كودكانه در خواب ناز بود
تا مي توانست سر به سر زنبورها مي گذاشت
مورچه هاي بد جنس هم تنبيه مي شدند
گاهي اوقات پرستار مي شد ، با آن شِنل سپيد صليب سُر خيش
و مهرباني در چشمانش موج ميزد .
من فقط تماشا مي كردم .
خواهر كوچكترم قناعت مي كرد
همين كه پستانك صورتيش را داشت راضي بود
دخترك پاك و معصوم ، بايد حالا حالاها لالا مي كرد .
من فقط تماشا مي كردم .
ديگر اندازه ي دو چرخه ام نمي شدم
بايد پیاده مي رفتم .
ماه در آسمان بود
من فقط تماشا مي كردم .